ترانه بچه گی
شعری از پیتر هاندکه
ترجمه فرشته وزیری نسب
بچه که بچه بود
همیشه شانه هایش آویزان بود
میخواست که نهر رود باشد و رود سیلاب
یا گودال آب کوچکی دریا
بچه که بچه بود
نمیدانست بچه است
همه چیز روحی داشت
و روح ها وحدت
بچه که بچه بود
نه عادتی داشت
نه در باره چیزی نظری
چهار زانو مینشست
و یکهو راه می ا فتاد
پیچشی بر مو داشت
و برای عکس گرفتن ژست نمیگرفت
بچه که بچه بود
وقت این سوال ها بود
چرا من منم و تو نیستم
چرا این جا یم و آنجا نیستم
کجا آغاز میشود زمان
کجا پایان میگیرد مکان
راستی زندگی زیر این آسمان
نیست جز رویایی سرگردان؟
نیست آنچه میشنوم،میبویم و میبینم
جز خیالی از یک دنیا پیش از این دنیا
هست به راستی شر
یا مردمی که شرباشند
چه طور است که من که منم
پیش از آنکه من شوم نیست بودم
و ناگهان من که منم
نخواهم بود آنچه که هستم
وقتی بچه بچه بود
عقش میگرفت
از اسفناج و نخود فرنگی و شیر برنج
یا گل کلم پخته
و حالا
میخورد همه را آنهم نه از سر ضرورت
بچه که بچه بود
یک بار در رختخواب غریبه ای بلند شده بود
حالا هر روزیک جا بلند میشود
آن روز ها خیلی ها زیبا بودند
حالا اگر شانس بیاورد گاهی یکی
چه تصویر شفافی از بهشت داشت
حالا فقط گمانه زنی میکند
آن روزها نمی توانست به هیچ چیز فکر نکند
امروز طفره میرود از فکر کردن
بچه که بچه بود
با شعف بازی میکرد
حالا هم همان شعف را میبرد
اما فقط در رابطه با کار
بچه که بچه بود
خوش بود به خوردن سیبی و نانی
درست مثل امروز
بچه که بچه بود
توت ها دست ها یش را پر میکردند
آنگونه که فقط توت میتواند
درست مثل امروز
گردوی تازه دهانش را گس میکرد
درست مثل امروز
بر قله هر کوه بلندی
تمنای کوهی بلند تر میکرد
و در هر شهری
آرزوی شهری بزرگ تر
درست مثل امروز
گیلاس ها را از بلند ترین شاخه ها میچید
با تفاخری درست مثل امروز
از غریبه ها شرم میکرد
درست مثل امروز
در انتظار اولین برف بود
درست مثل امروز
بچه که بچه بود
تکه چوبی را مثل نیزه به درخت پرت کرد
که هنوز آنجا میلرزد
