نوشته فرشته وزیری نسب
از کارخانه که بیرون آمد ساعت هفت بود.سوزی سردی می آمد که استخوان هایش را می لرزاند مثل همه شب های زمستان در این شهر شرقی آلمان پرنده پر نمیزد. گاهی ماشینی رد می شد و کمی آب به اطراف می پاشید و دیگر چیزی نبود جز سرما و تاریکی خیابان. یادش به خیابان های شهرش، نایروبی، افتاد که تا همیشه تا دیر وقت شب زنده و پر سرو صدا بود. آدمهایی که بلند بلند با هم حرف می زدند، می خندیدند. مست هایی که فریاد می کشیدند. اینجا اگر کسانی از کنارت رد می شدند یا با سکوت بود یا با صدایی آهسته و محتاط. حتی مست هایشان می دانستند که جای عربده کشی نیست. با اینکه در کشورش که بود از آنهمه شلوغی کلافه می شد اما نمی دانست چرا این سکوت بی انتهای اینجا هم یک شکلی بر او سنگینی می کرد.حوصله ی به خانه رفتن نداشت، می دانست در خانه هم کسی منتظرش نیست.و همین سکوت آنجا هم هست. وقتی این کار را به عنوان سرپرست قسمت پیدا کرده بود با همسرش به این نتیجه رسیده بودند که بهتر است او در کنیا بماند که بتوانند کمی پول پس انداز کنند با دو نفر دیگر خانه ای مشترک گرفته بود، یکی از آنها از هند می آمد و متخصص کامپوتربود. و دیگری زنی آمریکایی بود که معمولا تا دیروقت شب خانه نبود. با هم خانه ای هایش ارتباط خاصی نداشت. مرد هندی که سیک بود همیشه با تلفنی با خانواده اش درهند حرف می زد یا جلوی لپ تاپ می نشست و مشغول کارهای خودش میشد. زن آمریکایی هم با اینکه رفتار دوستانه ای داشت چندان به ارتباط بیشتر علاقه ای نشان نمی داد. فقط یکبار وقتی اوباما در انتخابات برنده شده بود او را به شرابی دعوت کرده بود. انگار کنیایی بودن امتیازی برای او شده بود.امشب اما هم خانه ای هندی اش هم نبود. برای دوهفته پیش خانواده اش برگشته بود.وقتی خانه خالی بود سکوت بیرون غیر قابل تحمل تر می شد. دلش هوای شهرش را داشت، هوای همسر و دخترش را. هنوز چند ماهی باید کار می کرد تا بتواند مرخصی بگیرد . یقه های پالتو را بالا کشید و با شال صورتش را پوشاند. تا ایستگاه چند دقیقه بیشتر نبود و اگر تند می رفت شاید سرما را حس نمی کرد. میانه راه بود که قدم هایی را پشت سرش شنید. از روی عادت برگشت و نگاه کرد. سه پسر نسبتا جوان بودند که سر تا پا سیاه پوشیده بودند و موهای سرشان تراشیده بود. وقتی برگشت یکی از آنها تف انداخت. او سعی کرد به روی خودش نیارد، می دانست که در شرق آلمان نئو نازی ها زیادندو فضا به طور کل ضد خارجی تر از جاهای دیگر است. ترجیح می داد با کسی درگیر نشود.ایستگاه کم کم پیش چشمش پیدا شده بود که جوان ها شروع به فحاشی کردند: “شما زنگی ها مملکتی ندارین؟ گندتون باید اینجا رو هم پر کنه؟ ما خودمون اینهمه بیکار داریم بعد شما کثافت ها اینجا کار دارید یا از پول مالیات ما برای خودتون زندگی می کنید.”می دانست که دنبال درد سر می گردند، برای همین سعی کرد از برگشتن یا جواب دادن به آنها خود داری کند .دیگر به ایستگاه رسیده بودند که احساس کرد ضربه ای از پشت به پا یش خورد، بعد به کمرش و دستهایش. کم کم او را دوره کردند و هر کدام ضربه ای به او می زد. او با التماس می گفت ” من بچه دارم،فقط چند وقت اینجا می منم،نیامدم که چیزی از شما بگیرم،من به عنوان نیروی متخصص اینجام، از دولت کمکی نمی گیرم…” اما آنها شدید تر و شدید تر ضربه می زدند. چهره دختر کوچکش را به خاطر آورد که در فرود گاه به گردنش آویزان شده بود و می گفت: “این دفعه باید باهات بیام آلمان.همه می گن اونجا خیلی قشنگه”با خودش فکر می کرد حالا خانواده اش اونجا چه کار کنند؟ و آنها همچنان می زدند، می زدند به همه جای بدنش. آخرین ضربه ها به سرش خورد، همان طور که جای لگد هایشان را در همه جای بدنش احساس می کردکم کم همه چیز محو می شد.کاش نیامده بود. فقط فکر کرده بود حقوقی چند برابر کنیا گیرش می آمد و می توانست تا چند وقت دیگر آنجا خانه بخرد. دفعه آخر حتی خانه ای را هم پیدا کرده بودند. فقط کافی بود یک سال دیگرکار کند.احساس می کرد صدای پدر مرده اش را می شنود که صدایش می زند. اما همه چیز دوربود، خیلی دور. بعد همه چیز سفید شد، سفید و گرم و او دلش می خواست که بخوابد. بخوابد و جایی بیدار شود که سرد نباشد، سرد نباشد و کار باشد و پول کافی برای همه. چقدر رخوت این خواب خوب بود.
