انسان دیونیزوسی
انسان دیوونیزوسی شبیه به هملت است. هر دوآنها زمانی به درستی به ذات زندگی نگریسته اند، به دانشی رسیده اند و در آنها احساس تهوع جای کنش را گرفته است. از آنجا که کنش آنها در طبیعت خارجی چیزها تغییری بوجود نمی آورد به نظرشان مسخره و تحقیر آمیز می آید که از آنها بخواهی که طرحی نو برای دنیایی بریزند که از اساس از هم پاشیده است. دانش کنش را میکشد، کنش نیازمند حجاب های توهم است…تامل در حقایق وحشتناک هر انگیزه یی برای کنش را از بین میبرد، هم در هملت و هم در انسان دیونیزوسی.
نیچه: مرگ تراژدی
Add a comment June 13, 2011
اردیبهشت
به دو عزیزی که در اردیبهشت از دست دادم
چه کوتاه می آیی، چه بلند میروی
سبد سرخوردگی هایم
به پاشنه پنجره آویزان
نمی بینی
با خود نمی بری
ذهنم را که در موهای باد آویزان
چرا
بلند بر تابوتی تفت زده
از جنازه های بسیار میگذرم
کوتاه بر تو
کز جار بلند آسمان آویزانی
ومرگ در سر انگشتانت تیله یی
و مرگ را در ذهنم تیله یی میکنی
هزار رنگ
اردیبهشتم با تو
که زائر اردیبهشت بوده یی
وین بی نهایت خرداد در انتظار
فرشته وزیری نسب
فروردین ۱۳۹۰ فرانکفورت
Add a comment April 23, 2011
کافه/ داغ: تجزیه ناخود آگاه و زبان
…کافه/داغ
سعیده کشاورزی
بـ رهـ نـ ـه بـ ـه ایـ نـ جـ ـای گـ لـ ـو آمـ ده بـ ـاشـ ـد زخـ ـم
و د م بـــ رآو رد ن بــ ر یـ ـد ه بــ ریـ ـد ه رخ بــ ـدهــــ ـد
₪
گفتم سلام زجر، که در من بسیاری
برویم در من قدم بزنیم
رخداد گریه را بغل کنم
وَ در کوچه مان که تنگ است
زانوی زار بزنم پای مخروبه هام
سلام داغ، که بر دل دارمت
برویم کافه زجر مذاب بنوشیم
به سلامتی مرض های سال که در بسیاری اند
به سلامتی تخریبِ میکآپِ چهره با سیلابِ از سمتِ چشم هام!
وَ خون که کنج لب ها رخ می دهد
گاهی به جای ریختن، بالا می خزید
ما مجموع بودیم و در مجموع ، اجرای فـُــــــرادای اشک
و این «رفتن» که می بینی، تفــــــریقِ خنده از گلو باشد یا تقسیم مرگ بر لب باشد، نبود
به من که فوت کند رفتن، برگشتنم همین طور داغدار می ایستد کناره از درب می گیرد رو
گفتم از رفتن، برگردیم
بایستم
بایستم بگذار بگویم بگذار:
ادامه ی آشفته ی درد باشم در ترتیبِ رفتارت !
ای کافه که در طرزِ آشنات، نامعمولم
ای کافه که داغِ بر شانه هام را آورده ام بر صندلی هات تقسیم
ای کافه که !
ای کافِ کِ !
ای کافِ اندامِ مگو!
[نگفتم؟
نگفتم شین از شکاف افتاده بود؟
نگفتم کاف از گلو در نمی آمد بر میـــزها ؟
نگفتی فرق شکافته چیست با فرق؟...]
ای کافــــر از داغ!
تـــَــــر است صدا که می خندد، می خندد از فرط
تـــَــــر، که چکه می ریزدم اندوهِ خنده داری ات، بخت
ای کــَـفّارِ سرویس های نیامده بر میز!
بی جام ، بنشینمت بر صندلی
همین گوشه / همین دنج…
بعد ســــلام آوردیم
من موهام که دِقِّ سیاه است را چیدم
چیـــــــــ دم
چی دیده بودی در فــَــــرد ، که گذاشتی رفتی از مجموع ؟
چی که در تقسیمِ بخت ، قسمت نبود بخندیم؟
با همین لب های مخـــدِّر
یکی مست باشیم و به داغ بگوییم: زِکّــــــی!
و از کنجِ کافه به یکی بار در پاریس زل بزنیم:
سلام!
اقلیتِ زجریــم ما!
که بختمان هر صبح می رود داغداری، برمی گردد…
هر صبح ماییم و در بسیاری ات، رفتاگشت!
هر صبح باشی وُ تافت بزنم از این سمتِ موهای تافته ام ؛ دقّ سیاه
کمی تمرینِ نافذِ نفت باشم پشتِ دود
کمی کبودی بریزد غم بر اندام کوفته ام ،آه بیارد آه…
کمی بخندم با طغیانِ آبیِ نفتی در حواشیِ کتف
و در تاکیدِ اشاراتِ با انگشت،
کمی، فقط کمی باشم از بیشتر بیش…
[ و بعد لبخندم را تصحیح کردم: ]
لبخند ، از چپ که اجرا می رود غمگینی اش بیش است
بگو چپ- خنده تا بخندیم
و با ذکری از دستمالِ در مشت،
من بابِ سوگ داری ات ، گریه بریزانیم
بگو خنده ، تا رخداد باشد همین اشک ِ کوتاه،
که می افتد!..
فـــِـــــتاده از دست
در حالِ نزارِ چارپایه!
بنویس ماء الشعیــرِ در جام را با تلخِ زهـــر ببینم بر میز
فتاده از پا
در ویرانِ کافه
بنویس شکلات را با داغ ِ بر دل بیاورند این کـــُــــنج
زجر مذاب بیارند این گوشه از وقت!
خودم را که فتاده بلند میـــ ـکنم کزرمــق زانوهاش بر پارکت های این کف ، رفته از هـــوش، خودم را آب میــ ریزم به صورتت نتـــــــــرسی که جز تو هیچــکس نیستم تواَم من، خودم را بغل میــ کنم سیــــــر گریه بریزانی از داغِ چشمهات سیاه ،عزیزم، خودم را که منی می بوسمت تنگ …
بنشینی پشتِ میز
خیلی فــرانسـوی
از این زاویه کــُــنتراست ِ سرخِ لب ها باشد با گچِ پوسـت، از آن ضلع، نیهیــلیســـــمِ موهات بر پیشــــانی بریـــزد، درمشوشِ موهای چیده ریخته، برهنه – پا- برهنه- قدم- راه بروی، خیلی هیــــستری از گلوی سیگار، که از سرفه خون بریزد کنجِ لبهات پایین، واز سمت پیــــچ پلـــه ، نسل-کــــُـــــشی بیاوری حینِ اندامِ کافه نشینیــت…
چه کنم با اندوهت که فولک می رقصـــد برساقِ ساعدم النـگو؟
ای عیشِ مُنقـص !
ای لهوِ ممنـــوع که از تنِ سیمینِ پام ، خلخال می کــَــنی ، روبانِ سیاه، گره می اندازی
اطرفِ این زخمِ مجموع
خیلی آنارشـــــــــــــــی
یکی فکر پرسه می زند می زند می اندازد
نیفتی؟!…
در قناسِ این زاویه
چند درجه متمایل به چند درجه متمایل به کافه
یک دست ؛ جامِ ماء الشعیــر بگیرانم در دست
یک دست ؛ سیلی بزند می زند می اندازد
نیفتی؟!
بایستم بر وطنم ؛ میــــــــــز!
یک دست، آشوبِ موهام باشی با تشبیهی از پریشان
با دستِ دگر حجاب اَزَم پاره کنــــی
دستی بزند،
دستی بیندازد،
نیفتی؟!
یک دست ؛ افتاده ام را بلند کند از کنج،
دستی اشک اَزَم بگیرد ندهد،
یک دست، دست بدهد با داغداریـــــم،
دستی زیر بازو ویرانی ام را راه ببرد،
یک دست کشیده باشد کشیده با گوش ام،
خون بردارد ازکنج لبم یکی دست،
در آغوشم که الیافِ نمناکِ غم بود دستی که دستت است بخوابد،
دستی که تشدید می کوبد تکانه باشد تکانه با گهواره خوابی م،
دستی بیاید این تو،
بر گردنم حلقه بگیرد دستی که دستت است با تشبیهِ هلالی از ماه،
دستی بنشیند برهراسِ نفس بریده گی م از سینه که می می تپد،
وُ با دستی که نیست؛
سیگارِ از بر لبت، دود…
دووود …
دووودم کن ای چند هزار دستِ از بچگی تاحالام …
[حالام که بزرگ شده ام شیوا،
یکی فریشته باش...
به هزاردستِ دعات نگهم دار، نیفتم !
عـِـــــی شیوا... عیشـــــــــ/شیوای ممنوع! ]
از این میز می پرم با سر بغلت ای کافِ اندام مگو
از این میـــــز، صندلی پرت می اندازمت
مُـشتی جام بر می دارم ، خرده-ریزِ شیشه می پاشم بر ســـر
ای عقربِ زلف کج اَت؛ دِقّ سیـــــــــاه
قرینه ندارد هیچ سمتِ این کافـــه/ داغ
ماییم و اضلاعِ زاویه دارِ قنــــــــــاس
مجموعِ در فـُـــــــرادا و بالـــــــعکس!/! بالـــــــعکس و فـُـــــــرادا در مجموعِ
ماییم وفرقِ شکــــــــافتــه با فــــــــرق
ماییم و خونِ کنج لب که به جای ریختن بالا می خزد!
همین ما که بختش با قـمـــــــــر، بی قرینگی دارد!
بی تعادل می ایستد حدودِ میزانی ام بر پایه
از هـــــــــر درجه چشمی به اندامم بچرخد
تآویلم آن خط سِــیـُـــم است
یکی کتاب خطی که تفسیرش میزان نیست به اَلــــــ
ای که به نیهیلیسم موهام بر پیشانی میزانسن می دهی
منِ بر میز، با داغِ بر دل
در یکی زاویه آماده ام حجاب اَزَم پاره کنی؛
برهنه بایستم فولک رقصی
بُــطـــــرِ ماءالشعیـــــر باشد وُ دستمال نفتی
یا یکی قطره خونریزی بر این میزِ لاجون
خیلی آنارشی
محضِ دلم که سودای آشفتگی ست
آنــــــی تــَـــــش بزن بُطـــــــر ماءالشعیـــــــر با تارِمویی
خونریزی بریزان دَمـــی کـــنــــج لَــبا- فرقِ شکافته ای بر میز
یکی دست از زاویه برون آر وُ زخم ام بینداز
خــــــــــــــــلاص…
منِ لخت به انگشتِ پا بر پارکت های این کف ، طی الارضم
[شیخِ ما، فـِـــیـــدِ زوایای کافه نشینــــــی -خیلی فرانسوی- در اضــــلاعِ پیچان، بنای رفـــــتن بود وُ مجمـــــوع، بر کنگره های کافه صورِ فـُــرادا می دمید، منِ لخت با داغِ بر دل ، از کوچه مان که تنگ است آمدیم کافه زجر مذاب...]
حالی منم که لــــخت مادر زاد، در بی دلیل آمده ام طی الارض
نظر به همین میز زیرِ پا
که اندامم؛ ذکر مصائب برهنگی ست
که حینِ قرائتِ باریکِ کمــــــــر
انزالِ آب از دهانِ واقعه می شد
نظر به نفـــــــت!
که آتش؛ اجرای سیاه موهام بر لختِ شانه ها بود
نظر به هیــــــــــــز!
که من ذبح ِ شهوتم با گلوی عطش بر کناره ی میز، که از شیشه̊ خــُـــردِ یکی جام، خونریزی اش حـــلال پارکت ها ، می خزد بالا…
زجرِ آتش سوزِ یکی بُطــــــــرِ نفتی در کافه نشیـــنِ میزم
حالی که داغِ مصَّور است فرق شکافته ام بر کف
ذکرِ فروپاشی می رود لخت̊- اندامیِ تنم
یکی فروریـــزی ام
یکی فروریزی شیوا
نگهم دار نیفتم…
کافه/ داغ: تجزیه ناخود آگاه و زبان
کافه/ داغ، با خط فاصله ای که همزمان کافه را با داغ می آمیزد وجدا میکند، از همان آغاز خوا ننده را به جدل میخواند. اطلاق صفت داغ برای مکان درذهن تضاد ی برمی انگیزد که باید در روند شعر به نوعی حل شود. واژه داغ ارجاعی ایجاد میکند که با آنچه خواننده از پس زمینه زبان در ذهن دارد هماهنگی نمیکند. اما شعر در روند حرکت خود ارجاع درون متنی جدیدی برای آن ایجاد میکند. داغی برای کافه در واقع به دو سبب شعری به کار برده شده است: به سبب آنچه در دل این جهان کوچک(میکروکازم) میگذرد وبه دلیل آتشی که در آخر در این کافه به جان راوی زن می افتد، اما داغ ارجاع دیگری هم دارد که از پسزمینه سنتی-مذهبی میاید. مثل “داغ ننگ” یا داغی که بر پیشانی مینشیند و راوی به خاطر تضاد رفتاریش با فرهنگ مذهبی جامعه اش از آن در رنجست یا داغی که راوی بر دل دارد و بیشتر جنبه نمادین دارد.روان راوی، که در اثر قضاوت ها ی اجتماعی و تهدید های بیرونی تحت فشار است، به تدریج دچار تجزیه میشود. این تجزیه شدن روان راوی در اثر فشار اجتماعی سبب تجزیه و شکست زبان در ضد-روایت او میشود. اینست که شعر “کافه /داغ” سعیده کشاورزی با دو سطرمقطع شروع میشود که با بریده بریده نفس کشیدن و فشاری که بر راوی می آ ید هماهنگی دارد، چرا که راوی زخمی بر گلو دارد و واژه ها در زبانش بریده بریده میشود:
بـ رهـ نـ ـه بـ ـه ایـ نـ جـ ـای گـ لـ ـو آمـ ده بـ ـاشـ ـد زخـ ـم
و د م بـــ رآو رد ن بــ ر یـ ـد ه بــ ریـ ـد ه رخ بــ ـدهــــ ـد
بلافاصله بعد از این دو خط فاصله ای می آید که شاعر با آن این دو خط را از بند بعد جدا میکند. این فاصله به او این امکان را میدهد که از منظری دیگر دوباره شعر را شروع کند. اینبار با تصویری از گفتگو با زجر. در این گفتگو راوی از دلتنگی هایش حرف میزند واز “داغی” که بر دل دارد. واژه ها گویی از یک مرثیه یا مصیبت خوانی می آید که او برسرنوشت خود میخواند. در دو خط آخراین بند دردفردی راوی به درد های اجتماعی شعر پیوند می خوردودر “مرضهای سال که بسیاری اند” راوی به نقد جامعه اش بر میخیزد. در خط بعد، “به سلامتی میکاپ چهره با سیلاب از سمت چشمهام” راوی زن بودنش را با مخلوطی از هجو وغم افشا میکند. اشکی که آرایش صورت را به شکلی هجو آمیز تخریب میکند نشانگر اینست که راوی دیگر نمیتواند چهره زیبا، یا آن نقابی که به چهره زده حفظ کند. کلمه “انگلیسی “میکاپ” که به کار بردنش امروزیست در کنار “زجر مذاب” که به زبان امروز تعلق ندارد بلکه به همان مصیبت خوانی تعلق دارد تضادی در شعر به وجود می آورد که تلمیحیست به فرهنگی التقاطی در ایران .درینجا شاعر راوی زنی را به خواننده معرفی میکند که تحت فشار روانی و اجتماعی بسیار است و به همین خا طر زبانش شکسته و درهم است. بدینگونه هم پرسونا وهم فضای شعر شکل میگیرد.
در بند دوم شاعر فرد را در جمعی قرارمیدهدو درجایی که مکان وقوع شعر است، در کافه : “ما مجموع بودیم و در مجموع اجرای فرادای اشک.” در اینجا جمع شدن و شکلی به انجام نرسیده ای از جدایی در کنار هم شکل میگیرد.راوی در مرز بین تعلق به این جمع و رفتن و جدایی از آن میماند: “به من که فوت کند رفتن، برگشتنم همین طور داغدار می ایستد کناره از درب می گیرد رو” اما از آنجا که رفتن برایش “تفریق خنده از گلو”ست یا “تقسیم مرگ بر لب” در مرز رفتن و ماندن، فرد وجمع میماند. شاعراز تصویر جمع بودن و جداشدن به مفاهیم ریاضی جمع و تفریق میرسد و با آمیختن تصاویر ریاضی، احساسات ، و مفاهیم در پیش زمینه زبان تصویری نامأنوس می آفریند. “تفریق خنده”از گلو، غیاب شادی و”تقسیم مرگ” بر لب، حس نابودی در راوی راروایت میکند. این آشنا زدایی در “فوتی که رفتن به را وی میکند” ادامه می یابد. در اینجا افعا لی از زبان مثل رفتن یا برگشتن شخصیت بخشی میشوند. “رفتن” به راوی فوت میکند، “برگشتن”داغدار می ایستد و”رو” از در کناره میگیرد. در واقع هر سه از بستار زبان و عمل سر باز میزنند. از اینجا پارادوکس های زبان وواقعیت بیرون در هم می آمیزند. تمنای راوی که “از رفتن بازگردند” و تقاضای او برای اینکه”ادامه آشفته درد” باشد در “ترتیب رفتار” مخاطبش،نه تنها اوبلکه زبان راهم در موقعیتی دوگانه قرار میدهد.کافه از سویی با واقعیت حضوری خود، که راوی در “طرز آشنایش نامعمولست،” به شکلی روان او را تحت فشار میگذارد. اما از سوی دیگر در تضادی پارادوکسی با در اختیار گذاشتن صندلی ها یش برای تقسیم “بار داغی ای” که بر شانه راویست با او همدردی میکند. اما روان راوی در این تضاد و تضاد های درونی خود دچار چند پارگی میشود. همراه با این چند پارگی زبان هم تجزیه میگردد. ک از کافه گرفته شده و در سطر های بعدی پخش میشود تا به “کاف-ی “در اندام را وی میرسد، به آن ناگفتنی، به آن تابوی جسمانی.
بند سوم با کروشه(نشانه ای در ریاضی) وبعد سوالی آغاز میشود،”نگفتم؟” در این بند کلمات به حروف تقلیل پیدا میکنند: “ش”ای که “از شکاف افتاده بود” یا “کافی” که از گلو در نمی اید. راوی درگیر زبان است و میپرسد که “فرق شکافته چیست با فرق. در اینجا شاعر با به کار بردن جنا س معنایی “فرق” به معنی تفاوت و “فرق” به معنی “فرق سر” ورها کردن سوالی در نیمه وآوردن کروشه ای و چند نقطه، که سطر راهم به آخر میرسا نند و هم باز میگذارند، در واقع خواننده را در نوعی بازی زبانی درگیر میکند.
[نگفتم؟
نگفتم شین از شکاف افتاده بود؟
نگفتم کاف از گلو در نمی آمد بر میـــزها ؟
نگفتی فرق شکافته چیست با فرق؟...]
همچنین موتیف مصیبت خوانی بر فرق شکافته که دوباره ظاهر میشود، و” کا فر از داغ” که همان ارجاع مذهبی را دارد و وبر دوگانتزاد ها و دوگانگی هایی مثل اولیاء و اشقیا، کافران وا مومنین، گناهکاران و بیگناهان نشانگر درگیری ذهنی راوی با گفتمان ها لوگوسنتریکاست. به همین دلیل “ذکر واقعه” و تمام واژه هایی که بار مذهبی دارند در تمام شعر به شکل موتیفی هایی قوی حضور دارد. راوی در واقع ذکر واقعه ای که بر او میگذرد به شکلی موازی با”واقعه عاشورا” پیش میبرد. اما این درگیری ذهنی در راوی با هجوی از این مصیبت خوانی نیز همراهست. در”ای کفار سرویسهای نیامده بر میز،”"رخداد گریه،” سلام داغ، که بر دل دارمت،” “مصائب برهنگی” هجوی نهفته است و نشانگردرگیری ایست که راوی با عناصر فرهنگ مذهبی و زبان و گفتمان آن دارد. محکومیت صدایی که میخندد از دید این دیسکورس و تاکید برتصویر اروتیک و گناه آلودی که این خنده ایجاد میکند هم سبب رنج راویست و هم از دید او مسخره، اینست که با درد دیدگاه مذهبی را به سخره میگیرد، یا حد اقل این تفسیر از مذهب را. شاعر اینجا یکی از زیباترین بازی های زبانی را با زبان و ارجاعات آن میکند. شکاف و شین به فرق شکافته پیوند میخورد و به بدن زنانه که نوعی تابو وممنوعیت در خود دارد.
در بند بعد دوباره شعر در سیر دایره وار خود به آغاز برمیگردد، به سلام و چیدن موهای راوی که برایش دق سیاهست. راوی نه تنها مو را میچیند بلکه فرد را هم از جمع و زبان را هم از ساختار منظمش قیچی میکند. ارتباط را نیز قطعه قطعه میکند. از محیط کافه، این جهان کوچک، میگریزد وارتباط را به بیرون میبرد. از کنج کاف محدودیت هایش به باری در پاریس. زنانگی اش را با موهای مزاحم که “دق سیاه”است به دور میریزد و از جمع هم میبرد. اما بلا فاصله از منظری دیگر، یا از منظر همان گفتمان مذهبی، بریدن خود از جمع را محکوم می کند. بیزاری راوی از آنچه که هست، از زندگی ای که باید بکند، از اقلیت بودنش، از “بختی که به داغداری میرود،” از “تافت زدن به موهای تافته اش” در استفراغ واژه هایش نمود می یابد. او میداند که در سرنوشتش تنها نیست بسیاری مثل او به سبب زن بودن محرومیت میکشند “در تقسیم بخت قسمت نبود بخندیم.” هستی فردی راوی را به هستی جمع دیگری میپیوندد، به زنانی از نوع خود. فرد اینجا در اقلیتی قرار میگیرد و در جامعه ای که در آن احساس بیگانگی میکند چون باید “کمی باشد از بیش” و “کمی بخندد” وحتا این کم هم تصحیح میشود:”بعد لبخندم را تصحیح کردم” و کروشه ای از ریاضی، گویی که روان انسان مثل فرمولی ریاضی قابل تصحیح است، و دونقطه از زبان تا در مورد خنده اش که با گریه آمیخته میشود حرف نزند و حاصل اشک کوتاهیست که می افتد.
در تمام این تجربه ها کافه چون هستی خاصی، که بر راوی سنگینی میکند، حضور دارد میزها یش، شکلات داغش که داغی میشود بر دل و محیطی که “وطن” او شده است. ژست کافه نشینی روشنفکران نیز “در نشستن فرانسوی پشت میز،” “کنتراست سرخ لبها”، “نیهیلیسم موهای پریشان” “خیلی هیستری از گلوی سیگار” که همه در نهایت به نسل کشی اندام کافه نشین این نسل می انجامد به سخره گرفته میشود. نسلی که عیشش منقض است، نسلی که “اطراف این زخم مجموع خیلی آنارشی یکی فکر پرسه میزند” افتادنیست. نفی زبانی راوی با “نیفتی؟!” که علامت سوالی نا به جا(از نظر نحوی ) در خود دارد هشدار یست به خود و همراهانش. . این نسل با وطنی سر و کار دارد که میزیست بر کافه ای. آنجاست که حرکت میکند، می خروشد انقلاب میکند و هیچ یک را هم را در واقع انجام نمیدهد.:
بایستم بر وطنم ؛ میــــــــــز!
یک دست، آشوبِ موهام باشی با تشبیهی از پریشان
با دستِ دگر حجاب اَزَم پاره کنــــی
دستی بزند،
دستی بیندازد،
نیفتی؟!
موضوع بند بعد پیکری زنانه است که زخمیست وخون بر لب، پیکری که مراقبت میخواهد در آغوشی. بعد از آغوشی به آغوش دیگر میرود و بازیگوشی او و فرشته و شیوا این خدای هندیست که در زبان به هم میپیوندند، از هم میگسلند و به ممنوع ختم میشوند. ارجاع به ترانه قدیمی (عقرب زلف کجت…) و پیوستنش به زلفی که برای راوی مایه درد سر است، پریشانی در این روان زنانه را به نمایش میگذارد. زنی که بدنش زیر نگاه و تفسیر است و تاویل آن “خط سیم” است یا یکی کتاب خطی که تفسیرش میزان نیست. بدن زنانه از این لحظه با سیاست هم پیوند میخورد چون “در یک زاویه آماده است تا حجاب از آن دریده شود یا برهنه برقصد” . در تمام شعر تصویر های ریاضی به شکل موتیف های مختلفی حضور دارند. یکی از آنها ” اضلاع زاویه دار قناس”ایست که زنان باشند که فرقشان شکا فته و خون بر کنج لب دارند و بختشان با قمر بی قرینه است. مفاهیم ریاضی و زبان به طور مدام ناخودآگاه را وی را در اختیار میگیردو ذهنش را مغشوش میکند:”در قیاس این زاویه_ چند درجه متمایل به کافه” ریاضی را به مکان و مکان را به زبانی آشفته وعاجز از بیان پیوند میزند.مثلا د “یک دست سیلی بزند میزند می اندازد.”افعال در فواصل زمانی خود میمانند وهمه چیز اتفاق می افتد و نمی افتد، واقعیت دارد اما در عین حال ندارد. حضور همه وقایع فقط در ناخودآگاه راویست که در حال در فرو ریختن است. راوی، این زن عاصی، از سویی میخواهد که از همه مرزها در گذردبا “یک قطره خونریزی بر این میز جولان/ خیلی آنارشی،” از سوی دیگر از دستی که میزند میهراسد. حتا دست هم دلالتی دوگانه دارد، گاه آرام میکند ” بر گردنم حلقه بگیرد دستی که دستت است با تشبیه هلال ماهی از ماه” گاه آشفته میکند،”دستی که تشدید میکوبد تکانه باشد تکانه با گهواره خوا بی م.” هم تکیه گاه است هم زخم میزند، “یک دستی از زاویه برون آر و زخم ام بینداز.” این دوگانگی بستارمتن و زبان را ناممکن میکند و خوا ننده را از تفسیر واحد یا رسیدن به معنا باز میدارد. حتا بستر شعر هم دوگانه است و عناصر فرهنگی بسیاری در آن حضور دارد. مثل جامعه ایران یا بسیاری از جوامع پست کولونیال که مجموعه ای از سنت، مذهب و مدرن را با هم می آمیزد به همین دلیل هم “کافه نشینی خیلی فرانسوی” در آن حضور دارد و هم ذکر مصیبت اولیاء.در زبان نیز هم عناصر فرهنگی عربی برگرفته از مذهب حضور دارند و هم کلمات غربی مدرن تا آن را مانند محیط راوی بستری متضاد کند از قدیم و جدید، ازغرب و شرق، از متحجر و پیشرفته و همه به شکلی هجو آمیز. نا خود آگاه راوی در این ملغمه مدرن و سنت، سکولار و مذهبی دچار سرگشتگی میشود. اینست که “شیخ” در کنار “کافه نشینی خیلی فرانسوی” می آید و بر “کنگره های کافه” “صور فردا” میدمد. راوی هم با حس برهنگی در معرض همه این هجوم هاهست. حس گناه مذهبی بر گرفته از سنت با حس رهایی و شکستن تابو ها در ستیزی مدام روح راوی را تجزیه میکند. او خود را همزمان گناهکار و بیگناه میبیند.گر چه درستمی که به او میرود با اولیاء همزاد پنداری میکند در حس شهوت انگیزی که اندام برهنه اش دارد و تمایل به گناه دارد با اشقیا همراه میگردد. اینست که این هر دو در زبان او که آنهم ملغمه ای از کلمات بر گرفته از دو فرهنگ است بروز میکند:
نظر به همین میز زیرِ پا
که اندامم؛ ذکر مصائب برهنگی ست
که حینِ قرائتِ باریکِ کمــــــــر
انزالِ آب از دهانِ واقعه می شد
نظر به نفـــــــت!
که آتش؛ اجرای سیاه موهام بر لختِ شانه ها بود
نظر به هیــــــــــــز!
که من ذبح ِ شهوتم با گلوی عطش بر کناره ی میز، که از شیشه̊ خــُـــردِ یکی جام، خونریزی اش حـــلال پارکت ها ، می خزد بالا…
زجرِ آتش سوزِ یکی بُطــــــــرِ نفتی در کافه نشیـــنِ میزم
حالی که داغِ مصَّور است فرق شکافته ام بر کف
ذکرِ فروپاشی می رود لخت̊- اندامیِ تنم
یکی فروریـــزی ام
یکی فروریزی شیوا
نگهم دار نیفتم…
در ترکیب های “ذکر مصایب،” قرایت،”"انزال آب از دهان واقعه،” “ذبح شهوت،” “گلوی عطش،” “فرق شکافته،” و”ذکر فرو پاشی،” فرهنگ اسلامی و به خصوص شیعه و ذکر مصیبت امام حسین با همه واژه های ممنوع به هم آمیخته است. حضور این فرهنگ در پس زمینه فکری راوی و محیطش از سویی نشانگر همزاد پنداری راوی با شهیدان مظلوم است اما از سویی هم تمسخر این فرهنگ که راوی شهید آن میشود، و نه تنها راوی بلکه نسلی از زنان را، که او خود را به شکلی از آنها میداند، به کا م نیستی میکشد. مرگ یا خود سوزی بند آخربا نفت حضورکلمه “نفت” را در سراسر شعر توضیح میدهد. اندام برهنه راوی که سبب “انزال آب از دهان واقعه” است چون جادوگران پیش از او درآتش”تفتیش عقاید” میسوزد و موها این دق سیاه به آتش کشیده میشود: که “آتش؛ اجرای سیاه موهام بر لختِ شانه ها بود” تا نظر های هیز را لذتی جدید دهد. راوی چون اسماعیل قربانی شهوت دیگران میشود، قربانی نگاه های هیزی که برای رهاندن خود از گناه او را قربانی میکنند. راوی شکستن و فرو ریختن خود را میبیند و از شیوا این خدای هندی، این خدی آفریننده و بخشنده گناهان میخواهد که جلوی فرو ریختنش را بگیرد. نگهش دارد تا نیفتد، اما فرو پاشی دیگر تمام شده است. نقطه های آخر ادامه ریختن است وشاید ادامه افتادن.
در این شعر،راوی مثل شخصیت “دهان” در نمایش “من نه”بکت ازسوی بخش های مختلف شخصیت خود و گفتمان های چند گانه در محیطش تحت فشارست، مخصوصا گفتمان مذهبی که به شکلی واضحی برای او تهدید آمیز ست نه آرامش دهنده. در نتیجه زبان شعر هم دچار شکستگی میشود. عناصر مختلف از گفتمان های مختلف در آن حضور می یابند ویگدیگر را نفی میکنند. اما این تجزیه دوگانه است، یعنی هم گفتمان ها هر یک با زبان خود بر راوی اثر میگذارد و او را دچار سر گشتگی میکند وهم روانپریشی راوی بر زبان اثر میگذارد و آن را دچار آشفتگی میکند. زبان در این شعر تنها در همریخته است بلکه چند آواست. گفتمان های مختلفی، که هیچ یک را هم نمیتوان گفتمان غالب دانست، در شعر با هم در چالشند به همین دلیل زبان هم از هم گسیخته و بی دلالت های معمولست و میتوان گفت که ساختار با زبان هماهنگی دارد.هر چند به نظر من زبان میتوانست در انتها کمی در هم ریخته تر باشد تا داغی روان راوی را در این “کافه داغ”بهتر به تصویر کشد و آن را با زبان بریده بریده اول شعر پیوند دهد.
Add a comment April 23, 2011
تفکر مرد سالارانه در زنان
تفکر مرد سالارنه در زنان
نزدیک به ۱۰۰ سالست که ازشروع اولین حرکت های برابری خواهانه زنان درامریکا میگذرد. و بیش از چهل سال از آغاز جنبش زنان به شک منسجم در اروپا، اما هنوز، حتا در کشورهای پیشرفته اروپا زنان به برابری حقوقی نرسیده اند. زنان هنوز در آلمان برای کار مساوی حقوق کمتری دریافت میکنند و اگر چه نیمی از فارغ التحصیلان دانشگاه های آلمان زن هستندهنوز در بسیاری سمت های مدیریتی جایشان خالیست. پارلمان آلمان امسال تصویب کرد که درصدی از نیروهای مدیریتی باید زنان باشند حتا در کابینه خانم مرکلل زنان زیادی حضور ندارند. شانس استخدام زنان حامله تقریبن صفر و زنان خارجی به مراتب کمتر از مردان خارجیست. امکان استفاده از مهد کودک برای کودکان زیر ۳ سال بسیار محدودست و باید گاه یک سال در لیست انتظار ماند. گر چه زنان میتوانند تا سه سال مرخصی زایمان بگیرند و کارشان از دست نمیرود اما اگر به حقوق خود احتیاج داشته باشند در عمل چاره ای برایشان نمیماند که بخش زیادی از حقوق خود را به پرستاران بچه بدهند. گاه شوهرانی که درآمد کمتری از زنانشان دارند در خانه میمانند که اقتصاد خانه دچار مشکل نشود، در واقع این مرخصی را مرد میگیرد. در خانه نیز در بسیاری مورد زنها نقش سنتی خود را همراه با کارشان بازی میکنند، یعنی هم مادرند هم خانه دار وهم کارمند. به علت این فشار، که برای ما زنان در ایران نیز
آشناست، زنان آلمانی در سالهای اخیر از بچه دا ر شدن سر باز میزنند، مخصوصن کسانی که مشاغل با درآمد بالا دارند. در سالهای اخیر زنانی هم پیدا شده اند که به تعلق داشتن زنان به خانه تاکید میورزند و نسل فمینیست مادران خود را متهم به بی توجهی به کودکان خود و فدا کردن آنها برای موقعیت های شغلی خود میکنند. مهمتر از همه اینست که در سر تاسر جهان احترام وا اعتماد به زنان و توانایی های آنها حتا در بعضی از خود ازاین زنان وجود ندارد. هنوز بسیاری از زنان پزشک مرد را به پزشک زن ترجیح میدهند و قابلیت های زنان را به تمسخر میگیرند. به مردان به دید تحسین مینگرند وبه زنان برای داشتن همان توانایی ها حسادت میورزند. ما که در ایران در مراحل اولیه کسب حقوق مساوی هستیم گاه جنبش زنان را به جنبشی صنفی تقلیل داده و آن را در سایه حرکت های سیاسی قرار میدهیم . حتا بعضی از فعالین زنان جنبش را سیاسی نمیدانند. من فکر میکنم سیاست در ایران بد تعبیر شده است. وقتی حرکتی در جهت تغییر قانون اساسی کشوریست حرکتی سیاسیست وگر نه در چهارچوب قوانین و افکار متحجر ماندن و تبلیغ برای برابری حقوق زنان و مردان کردن معنایی ندارد. تحول غیراز در قوانین باید در ذهن همه ما صورت بگیرد در احترامی که به زن میگذاریم ودر قبول توانایی های او. و این بد ین معنا نیست که ما باید قدرت بدنی مساوی با مردان داشته باشیم یا خشونت مردانه ، یا مثل آنها لباس بپوشیم. بزرگترین پاسداران تفکر مردسلارلانه در ایران متاسفانه زنانند که در قضاوت های خود، در برخورد با زنان، اعما ل محدودیت های پدرسا لارا نه به دختران خود و حسادت به قابلیت های دیگر زنان راه این جنبش اجتماعی که در ایران امروز سیاسی هم شده است میبندد. جنبش زنان زنانی از نوع مارگارت تاچر یا مرکل لازم ندارد که در واقع مردتر از هر مردی از قوانین مردسالارانه و منا فع و ارزش های سرمایه داری دفا ع میکنند. جنسیت در تفکر ضد زن تعیین کننده نیست بسیاری مردان عمیقن به حقوق برابر زنان باور دارند و بسیاری زنان از قوانین و تفکر مرد سالارانه پاسداری میکند
Add a comment April 22, 2011
هنگ کنگ ۱۹۹۷
شعری از هانس ماگنوس انتسنزبرگر
ترجمه فرشته وزیری نسب
بناهای این شهر را دیده اید؟
بندبازانی بیسواد
بر داربست هایی نیی
که تا آسمان بالا میروند
ارزانترین جین ها را خریده اید؟
در گرانترین هتل های جهان خوابیده اید؟
در معابد پر از دود عود به سرفه افتاده اید؟
بوی عطر های فرانسوی را به مشام کشیده اید
که مثل ابر برفرازفاضلاب ها آویزانند
تلق تلق قمار خا نه ها را شنیده اید؟
و غرش بازار بورس را؟
و جهانگردان را، به آنها توجه کرده اید؟
مثل شاه میگو هایی صورتی
پشت پنجره های رنگی اتوبوس ها؟
که خسته از خرید مدام چشمهایشان را میمالند
نه. این شهر که در آ ن هزار گل می پژمرد
که دور زمانیست خیز بلندش را به جلوبرداشته است
در باور نمیگنجد.
شبحیست،نشانه ا یست، وهمیست ،اپراییست تخیلی
جعلیست معجزه گونه
Add a comment March 4, 2011
هنگ کنگ ۱۹۹۷
شعری از هانس ماگنوس انتسنزبرگر
ترجمه فرشته وزیری نسب
بناهای این شهر را دیده اید؟
بندبازانی بیسواد
بر داربست هایی نیی
که تا آسمان بالا میروند
ارزانترین جین ها را خریده اید؟
در گرانترین هتل های جهان خوابیده اید؟
در معابد پر از دود عود به سرفه افتاده اید؟
بوی عطر های فرانسوی را به مشام کشیده اید
که مثل ابر برفرازفاضلاب ها آویزانند
تلق تلق قمار خا نه ها را شنیده اید؟
و غرش بازار بورس را؟
و جهانگردان را، به آنها توجه کرده اید؟
مثل شاه میگو هایی صورتی
پشت پنجره های رنگی اتوبوس ها؟
که خسته از خرید مدام چشمهایشان را میمالند
نه. این شهر که در آ ن هزار گل می پژمرد
که دور زمانیست خیز بلندش را به جلوبرداشته است
در باور نمیگنجد.
شبحیست،نشانه ا یست، وهمیست ،اپراییست تخیلی
جعلیست معجزه گونه
Add a comment March 2, 2011
هنوز مرا میخواهید ای گناهان کبیره؟
نوشته اوا شتروم
ترجمه فرشته وزیری نسب
هنوز مرا میخواهید ای گناهان کبیره ؟
میخواهی درمن گل بدهی ای خشم ؟
میخو اهی خون به گونه ام بیآوری و
قلبم را به شتاب ؟
حسد، ای نیش تیز
میخواهی در جانم بشینی و ز خود بدر کنی مرا؟.
از پس آخرین تنهایی
میخواهم مغرور شوم و بگریزم
با گردن برافراشته ی غرور
میخواهم نیش شیرین شهوت را در جسمم احساس کنم
و بر فرش کرکی چاپلوسی بیارامم درین دم
میخواهم بدانم چه میکند حیله با مغزم
وحس کنم زیاده روی را
که مرا در چنگال میگیرد و با تمنا لمس میکند
هنوز مرا میخواهید ای گناهان کبیره ؟
هنوز بر من تاثیر گذارید؟
Add a comment February 27, 2011
آزادی تازه به چنگ آمده
شعر ی از فرانتسیسکا فریچ
ترجمه فرشته وزیری نسب
در بر میگیرد مرا زیبایی خیال ها
و میروی تو از خاطرم
میاید چنان موجی از رنگ به سویم
که جایی نمیگذارد برای تنهایی
جاری میشود نور در دلم
وآزادم میکند از رنج
ترا میشوید و میبرد باران
مرامیبرد باد
با خود به جایی دیگر
باز جاری میشود در من موج رنگ زندگی
و هراس را میبرد از دلم
تمام است دیگر به گمانم
تو دیگر بسیارکوچکی در افق
و در من نیاز به تو هیچ
میبرم چهر ه ا ت از خاطر
و لمس میکنم بیکرانگی را
نه تنهایی را
میدرخشد همه چیز درپیرامونم
انگار که رنگش زده باشی
عمیق نفس میکشم
و میتوانم خودم باشم
زیبایی زندگی میبردم به عرش
چنان آزادم از هر بند
که گویی نبوده ا م جز این هرگز
۲۰۰۴
Add a comment February 27, 2011
کوچه
کوچه ام را کوتاه میکنم، بلند میکنم
کوچش میدهم از روی توازی، از روی تنا فر
هر خطش را گره میزنم به یک دستم
دستگیرمی شوم در کوچه ام
تا بمانم
کوچه ات کورکورست
کوچه ام را پله میکنم
تا غار پرده پوش پلکانش
دست من که در موهایش گیر
میگریزم ز لبهایش دلگیر
تا کوچ هر کوچه ای
کوچه ها مان تنافر، کوچه ها مان توازی
کوچ ها مان کور، کوچه ها ما ن دلگیر!
فرشته وزیری نسب
فور یه ۲۰۱۱ فرانکفورت
Add a comment February 27, 2011
ترانه بچه گی
شعری از پیتر هاندکه
ترجمه فرشته وزیری نسب
بچه که بچه بود
همیشه شانه هایش آویزان بود
میخواست که نهر رود باشد و رود سیلاب
یا گودال آب کوچکی دریا
بچه که بچه بود
نمیدانست بچه است
همه چیز روحی داشت
و روح ها وحدت
بچه که بچه بود
نه عادتی داشت
نه در باره چیزی نظری
چهار زانو مینشست
و یکهو راه می ا فتاد
پیچشی بر مو داشت
و برای عکس گرفتن ژست نمیگرفت
بچه که بچه بود
وقت این سوال ها بود
چرا من منم و تو نیستم
چرا این جا یم و آنجا نیستم
کجا آغاز میشود زمان
کجا پایان میگیرد مکان
راستی زندگی زیر این آسمان
نیست جز رویایی سرگردان؟
نیست آنچه میشنوم،میبویم و میبینم
جز خیالی از یک دنیا پیش از این دنیا
هست به راستی شر
یا مردمی که شرباشند
چه طور است که من که منم
پیش از آنکه من شوم نیست بودم
و ناگهان من که منم
نخواهم بود آنچه که هستم
وقتی بچه بچه بود
عقش میگرفت
از اسفناج و نخود فرنگی و شیر برنج
یا گل کلم پخته
و حالا
میخورد همه را آنهم نه از سر ضرورت
بچه که بچه بود
یک بار در رختخواب غریبه ای بلند شده بود
حالا هر روزیک جا بلند میشود
آن روز ها خیلی ها زیبا بودند
حالا اگر شانس بیاورد گاهی یکی
چه تصویر شفافی از بهشت داشت
حالا فقط گمانه زنی میکند
آن روزها نمی توانست به هیچ چیز فکر نکند
امروز طفره میرود از فکر کردن
بچه که بچه بود
با شعف بازی میکرد
حالا هم همان شعف را میبرد
اما فقط در رابطه با کار
بچه که بچه بود
خوش بود به خوردن سیبی و نانی
درست مثل امروز
بچه که بچه بود
توت ها دست ها یش را پر میکردند
آنگونه که فقط توت میتواند
درست مثل امروز
گردوی تازه دهانش را گس میکرد
درست مثل امروز
بر قله هر کوه بلندی
تمنای کوهی بلند تر میکرد
و در هر شهری
آرزوی شهری بزرگ تر
درست مثل امروز
گیلاس ها را از بلند ترین شاخه ها میچید
با تفاخری درست مثل امروز
از غریبه ها شرم میکرد
درست مثل امروز
در انتظار اولین برف بود
درست مثل امروز
بچه که بچه بود
تکه چوبی را مثل نیزه به درخت پرت کرد
که هنوز آنجا میلرزد
Add a comment February 10, 2011