کنیا

•February 22, 2012 • Leave a Comment

نوشته فرشته وزیری نسب

از کارخانه که بیرون آمد ساعت هفت بود.سوزی سردی می آمد که استخوان هایش را می لرزاند مثل همه شب های زمستان در این شهر شرقی آلمان پرنده پر نمیزد. گاهی ماشینی رد می شد و کمی آب به اطراف می پاشید و دیگر چیزی نبود جز سرما و تاریکی خیابان. یادش به خیابان های شهرش، نایروبی، افتاد که تا همیشه تا دیر وقت شب زنده و پر سرو صدا بود. آدمهایی که بلند بلند با هم حرف می زدند، می خندیدند. مست هایی که فریاد می کشیدند. اینجا اگر کسانی از کنارت رد می شدند یا با سکوت بود یا با صدایی آهسته و محتاط. حتی مست هایشان می دانستند که جای عربده کشی نیست. با اینکه در کشورش که بود از آنهمه شلوغی کلافه می شد اما نمی دانست چرا این سکوت بی انتهای اینجا هم یک شکلی بر او سنگینی می کرد.حوصله ی به خانه رفتن نداشت، می دانست در خانه هم کسی منتظرش نیست.و همین سکوت آنجا هم هست. وقتی این کار را به عنوان سرپرست قسمت پیدا کرده بود با همسرش به این نتیجه رسیده بودند که بهتر است او در کنیا بماند که بتوانند کمی پول  پس انداز کنند  با دو نفر دیگر خانه ای مشترک گرفته بود، یکی از آنها از هند می آمد و متخصص کامپوتربود. و دیگری زنی آمریکایی بود که معمولا تا دیروقت شب خانه نبود. با هم خانه ای هایش ارتباط خاصی نداشت. مرد هندی که سیک بود همیشه با تلفنی با خانواده اش درهند حرف می زد یا جلوی لپ تاپ می نشست و مشغول کارهای خودش میشد. زن آمریکایی هم با اینکه رفتار دوستانه ای داشت چندان به ارتباط بیشتر علاقه ای نشان نمی داد. فقط یکبار وقتی اوباما در انتخابات برنده شده بود او را به شرابی دعوت کرده بود. انگار کنیایی بودن امتیازی برای او شده بود.امشب اما هم خانه ای هندی اش هم نبود. برای دوهفته پیش خانواده اش برگشته بود.وقتی خانه خالی بود سکوت بیرون غیر قابل تحمل تر می شد. دلش هوای شهرش را داشت، هوای همسر و دخترش را. هنوز چند ماهی باید کار می کرد تا بتواند مرخصی بگیرد . یقه های پالتو را بالا کشید و با شال صورتش را پوشاند. تا ایستگاه چند دقیقه بیشتر نبود و اگر تند می رفت شاید سرما را حس نمی کرد. میانه راه بود که قدم هایی را پشت سرش شنید. از روی عادت برگشت و نگاه کرد. سه پسر نسبتا جوان بودند که سر تا پا سیاه پوشیده بودند و موهای سرشان تراشیده بود. وقتی برگشت یکی از آنها تف انداخت. او سعی کرد به روی خودش نیارد، می دانست که در شرق آلمان نئو نازی ها زیادندو فضا به طور کل ضد خارجی تر از جاهای دیگر است. ترجیح می داد با کسی درگیر نشود.ایستگاه کم کم پیش چشمش پیدا شده بود که جوان ها شروع به فحاشی کردند: “شما زنگی ها مملکتی ندارین؟ گندتون باید اینجا رو هم پر کنه؟ ما خودمون اینهمه بیکار داریم بعد شما کثافت ها اینجا کار دارید یا از پول مالیات ما برای خودتون زندگی می کنید.”می دانست که دنبال درد سر می گردند، برای همین سعی کرد از برگشتن یا جواب دادن به آنها خود داری کند  .دیگر به ایستگاه رسیده بودند که احساس کرد ضربه ای از پشت به پا یش خورد، بعد به کمرش و دستهایش. کم کم او را دوره کردند و هر کدام ضربه ای به او می زد. او با التماس می گفت ” من بچه دارم،فقط چند وقت اینجا می منم،نیامدم که چیزی از شما بگیرم،من به عنوان نیروی متخصص اینجام، از دولت کمکی نمی گیرم…” اما آنها شدید تر و شدید تر ضربه می زدند. چهره دختر کوچکش را به خاطر آورد که در فرود گاه به گردنش آویزان شده بود و می گفت: “این دفعه باید  باهات  بیام آلمان.همه می گن اونجا خیلی قشنگه”با خودش فکر می کرد حالا خانواده اش اونجا چه کار کنند؟ و آنها همچنان می زدند، می زدند به همه جای بدنش. آخرین ضربه ها به سرش خورد، همان طور که جای لگد هایشان را در همه جای بدنش احساس می کردکم کم همه چیز محو می شد.کاش نیامده بود. فقط فکر کرده بود حقوقی چند برابر کنیا گیرش می آمد و می توانست تا چند وقت دیگر آنجا خانه بخرد. دفعه آخر حتی خانه ای را هم پیدا کرده بودند. فقط کافی بود یک سال دیگرکار کند.احساس می کرد صدای پدر مرده اش را می شنود که صدایش می زند. اما همه چیز دوربود، خیلی دور. بعد همه چیز سفید شد، سفید و گرم و او دلش می خواست که بخوابد. بخوابد و جایی بیدار شود که سرد نباشد، سرد نباشد و کار باشد و پول کافی برای همه. چقدر رخوت این خواب خوب بود.

چند شعر از شعرای آلمان

•February 22, 2012 • Leave a Comment

بیگانگی

شعری از اینگه بورگ باخمن
برگردان فرشته وزیری نسب

در درختان دیگر درختی نمی بینم
و بر شاخه ها برگی

 که پناه دهد آنان را از باد
میوه ها شیرین اما بی مهرند
حتا سیرهم نمی کنند
چه خواهد شد؟

جنگل می گریزد از برابر چشمها یم
پرندگان دهان از آواز می بندند بر گوشهایم
هیچ علفزاری نمی شود بسترم
من تشنه زمانم و از آن سیرم
چه خواهد شد؟

شبها می فروزد آتش بر فراز کوه
راهی شوم وخود را باز نزدیک کنم؟

در هیچ راهی دیگر راهی نمیبینم.

نوعی فقدان

شعری از اینگه بو رگ باخمن

برگردان:فرشته وزیری نسب

با هم استفاده کردیم: فصل ها، کتاب ها

و موسیقی

کلید ها، فنجان ها، سبد نان

ملحفه ها

و یک تختخواب

جهیزیه ای از واژه ها و  اشاره ها

 آورده شد ،به کار برده شد، تمام شد

نظمی خانگی رعایت شد. گفته شد، انجام داده شد

و همیشه

فقط به اشاره دستی

 زمستان در سپتت وینی

و در تابستان عاشق شدم

بر نقشه ها، بر کلبه ای کوهستانی، بر ساحلی

و بر تختخوابی

فرقه یی بود پر از قرار ها و قول های ناشکستنی

ستایش چیزی

و تبری جستن از یک هیچ

(روزنامه ای تا شده، خاکستر های سرد، یادداشتی)

سترون بودم در مذهب

 زیرا کلیسایم این تختخواب بود

نقاشی پایان نیافتنی ام

از چشم انداز دریاچه

ادامه می یافت

آنسوی ایوان هم مردم بودند

همسایگان

که به آنها سلام می دادم

کنار  بخاری دیواری ، درامنیت،

مویم بیشترین رنگ را داشت

و زنگ در هشداری بود

برای دوستانم.

 نه فقط ترا

بلکه جهان را

از دست داده ام.

تاج

شعری از پل سلان

برگردان فرشته وزیری نسب

پاییز از دستانم برگش را  می خورد: باهم دوستیم

 زمان را از دانه ها  مغز می کنیم و به او رفتن می آموزیم

زمان به پوسته اش باز می گردد.

در آینه یکشنبه است

در خواب می خوابند

دهان حقیقت می گوید

چشمم  می رود پایین

تا  شرمگاه معشوقم

به هم می نگریم

 مگو ها با هم می گوییم

به یکدیگر  چون خشخاش و حافظه عشق می ورزیم

و چون شراب در صدف و دریا در تششع خونین ماه

 با هم می خوابیم

در آغوش  یکدیگر  بر پنجره می ایستیم

آنها  از خیابان به ما می نگرند

وقتش  است که بدانند

وقتش است که  سنگ مهیای شکفتن شود

و بی قراری قلبی را  بزند

وقتش است که وقتش شود

وقتش است.

از مجموعه اشعار “خشاش و حافظه”

تو هم بگو

شعری از پل سلان

برگردان فرشته وزیری نسب

تو هم بگو

آخرین باش که می گویی

گفته ات را بگو

بگو-

اما جدا مکن آری را از نه

به گفته ات معنا هم بده:

به آن سایه بده

به آن سایه کافی بده

آنقدر که دورت

در تقسیمات  میان  شب و ظهر و شب

 می بینی

به دورت بنگر

ببین چگونه زنده می شود

میان مرده ها ! زنده!

راست می گوید آن که سایه می گوید

اینک اما آب می رود

جایی که بر آن  ایستاده ای

به کجا اکنون، ای عریان شده از سایه،به کجا

صعود کن ، بالا و بالاتر

محو تر می شوی، غیر قابل تشخیص تر، ظریف تر

ظریف تر: نخی

که ستاره می خو اهدفرود آید از آن

تا شنا کند  آن پایین

آنجا که خود را سو سو زن می بیند

در رقت واژه های سرگردان

بند آخر در نسخه دیستل مایر به این شکل آورده شده است:

ای عریان از سایه

 ابرها را به خود بکش

تا زیرشا ن شنا کنی

آنجا،

در رنگهایشان

 خود را سو سو زن خواهی یافت

نیچه

شعری از راینر ورنر فاسبیندر

برگردان فرشته وزیری نسب

زبانی از جنس مرثیه

دیواری از جنس نور

اندیشه یی از جنس سنگ

بو دنی بی بود

لاشه هایی جاندار

پر از قدرت و زور

بی نشانی از خدا

به هیاتی چنین زیبا

دلتنگی ای از جنس اشک

مرواریدهایی از جنس دندان

شعر هایی از جنس سنگ

و بو دنی بی بود

زیبایی به حراج رفته

 به اندازه ها قامت شده

آزادی نفی شده

آسان فراموش شده

پوسته ا ی از درد

قلب هایی شکسته از درد

ماهیچه هایی از سنگ

و بودنی بی بود

پوسته ای به به زنجیر

و پوستی زجر دهنده

بی خدایی نجات بخش

 از آتشی فر و ریزنده

خورشیدی از آهن

 خدایانی از سنگ

با زجر رفتن و لبخند زدن

و بودنی بی بود

شعری از مارگوت بیکل

برگردان  فرشته وزیری نسب

برای تو و خودم

چشمهایی آ رزو میکنم

برای دیدن  نور ها و نشانه ها

در دل تاریکی هامان

گوش هایی

برای دریافت

ندا ها و شناخت ها

در بی حسی مان

برای تو و خودم

روحی آرزو میکنم

برای گرفتن و پذیرفتن اینهمه

و زبانی

که در صداقتش

در آورد ما را از گنگی مان

و وادارمان به حرف

آهسته آهسته می روم…

شعری از هانس زا ل

برگردان فرشته وزیری نسب

آهسته آهسته می روم ازا ین جهان

تا چشم اندازی  دور تر از هر جهانی

آنچه بودم، هستم و خواهم ماند

می آید با من

با صبر و بی شتاب

به سرزمینی که هرگز کسی بدان پا نگذاشته است

آهسته آهسته می روم بیرون از زمان

به آینده ای دور تر ازهر ستاره

و آنچه بودم،هستم و خواهم ماند

 می آید با من

 با صبر و بی شتاب

گویی هرگز نبوده ام

یا به سختی بوده ام

شعری برای شعر نخواندن

نوشته هانس مگنوس انتسنزبرگر

ترجمه فرشته وزیری نسب

کیست که با دهان پاره پاره فریاد میزند

از اتاق ابر؟(۱)

 کیست که با حلقه نجاتی برگلو

دراین استخر جوشان از آبجو و خون

شنا میکند؟

برای اوست که من این را بر غبار مینویسم

اویی که رمزگشا یی اش نمیکند.

کیست این مدفون در انبوه روزنامه و آشغال ؟

با ادراری پراز اورانیم؟

کیست این دربزاق چسبناک هسته های حزبی اسیر

کیست این آلوده به سرب

نگاهش کن

گردنش به آنتنی میماند

این بلعنده گنگ که مغزش را جرب گرفته است

این چه گوش های غریبی است

که موم  از آنها سر ریز کرده

  گویی طومارهایی اند پیچیده

و چون بسته های بد خلق کری

در بایگانی تلنمبار

گوشهایی بسته و خائنند

که من با آنها

مصمم و سرد حرف میزنم

زوزه یی اما  واژه های  مرا می بلعد

زوزه عقابهای برا ق دولتی

که برای حفظ ما

 در آسمان پروحشت فریاد سرداده اند

آنها جگر من  و تو را می خورند

ای خواننده ای که نمی خوانی

۱. اتاق ابر انتشاری، دستگاهیست که در آن به وسیله روشهای آزمایشی خاص  می‌توان مسیر ذرات باردار الکتریکی با سرعت زیاد را ملاحظه و عکسبرداری نمود.

این شعرانتسنزبرگر، که با تصویر های غریب خود کار را بر مترجم دشوارمیکند، با چند سوال بدیهی یا بلاغی شروع میشود که جوابش را هم شاعر میداند هم خواننده، با این وجودسوالهایی کلیدی برای انسان معاصر هستند.  انسانی که باید به “اتاق ابر”برود تا میزان رادیو اکتیوبدنش اندازه گیری شود، انسانی که حلقه نجات به جای کمک به او برای غرق نشدن به دور گلویش میپیچد وراه نفسش را میگیرد. انسانی که زیر انبوه روزنامه ها واشغال هایی که به خوردش میدهند  مدفون شده، دردست سیاستمداران اسیر و بدنش به سرب و اورانیم  آلوده است. چنین انسانی شعر شاعر را نمیشنود. گوش هایش با موم تبلیغات مسدود و چون اسنادی به بایگانی سپرده شده اند تا در کشو ها خاک بخوردند. شکل گردنش از فرط  تلویزیون نگاه کردن به آنتنی شبیه شده است. و بدون فکر کردن آنچه را که به خوردش داده میشود میپذیرد. تبلیغات رسانه ها مغزش را چون جرب پوشانده و قدرت تفکر را از او گرفته است. او چنان در دست هسته های حزبهای مختلف گرفتارست که نمیتواند برای خود راه سیاسی مستقلی داشته باشد. شاعرعقاب را که نماد کشور آلمان و  قدرت حکومتیست مسول باز داشتن ملت از شنیدن صدای شاعر می داند زیرا با زوزه های خود، که ظاهرا برای حفظ توده هاست، نمیگذارد صدای شاعر به گوش کسی برسد. اوخود و مردم را به پرومته هایی تشبیه میکند که  این عقابهای قدرت جگر آنهارا هر روز میخورند و رنج بی انتها برایشان می آورند. اما شاعر میداند که شعرش از سوی توده ها خوانده نمیشود برای همین است که آنها را در آخر به عنوان خوانندگانی که نمیخوانند، البته شعر او را، خطاب قرار میدهد.

ناپدید شدگان

•February 16, 2012 • Leave a Comment

شعری از هانس مگنوس انتسنزبرگر

برگردان از آلمانی: فرشته وزیری نسب

برای نلی زاکس

زمین نبود که آنها را بلعید، هوا بود آیا؟

به سان شن ها بی شمار بودند اما شن نشدند

بلکه هیچ شدند

و فراموش

 دسته دسته و اغلب دست در دست

به سان دقایق، به شماره بیش از ما

اما نه یادمانی، نه ثبت شده در جایی

نه بر خاک نشانشان خواندنی

بلکه ناپدید

با نامها و قاشق ها و کف پاهایشان

بر آنان تاسف نمی خوریم

چرا که به خاطر نمی آریم شان

آیا زاده شدند، گریختند، جان سپردند؟

کسی بر غیابشان آگاه نشد

جهان بی خلل است

به هم پیوسته از آنچه در آن نیست

از ناپدید شدگان .

آنان همه جا هستند

بدون غایب ها، هیچ چیز وجود نمی داشت

بدون فراریان، هیچ چیز ثابت نمی بود

و بدون فراموش شدگان، هیچ چیز قطعی .

ناپدید شدگان عادلند

ما نیز اینگونه از جهان محو می شویم

فرانکفورت، ژانویه ۲۰۱۲

انسان دیونیزوسی

•June 13, 2011 • Leave a Comment

انسان دیوونیزوسی شبیه به هملت است. هر دوآنها زمانی به درستی به ذات زندگی نگریسته اند، به دانشی رسیده اند و در آنها احساس تهوع جای کنش را گرفته است. از آنجا که کنش آنها در طبیعت خارجی چیزها تغییری بوجود نمی آورد به نظرشان مسخره و تحقیر آمیز می آید که از آنها بخواهی که طرحی نو برای دنیایی بریزند که از اساس از هم پاشیده است. دانش کنش را میکشد، کنش نیازمند حجاب های توهم است…تامل در حقایق وحشتناک هر انگیزه یی برای کنش را از بین میبرد، هم در هملت و هم در انسان دیونیزوسی.
نیچه: مرگ تراژدی

اردیبهشت

•April 23, 2011 • Leave a Comment

به دو عزیزی که در اردیبهشت از دست دادم

چه کوتاه می آیی، چه بلند میروی

سبد سرخوردگی هایم

 به پاشنه پنجره آویزان

نمی بینی

با خود نمی بری

ذهنم را که در موهای باد آویزان

چرا

بلند بر تابوتی تفت زده

از جنازه های بسیار میگذرم

کوتاه بر تو

کز جار بلند آسمان آویزانی

ومرگ در سر انگشتانت تیله یی

و مرگ را در ذهنم تیله یی میکنی

هزار رنگ

اردیبهشتم با تو

که زائر اردیبهشت بوده یی

وین بی نهایت خرداد در انتظار

فرشته وزیری نسب

فروردین  ۱۳۹۰ فرانکفورت

تفکر مرد سالارانه در زنان

•April 22, 2011 • Leave a Comment

تفکر مرد سالارنه در زنان

نزدیک به ۱۰۰ سالست که ازشروع  اولین حرکت های برابری خواهانه زنان درامریکا میگذرد. و بیش از چهل سال از آغاز جنبش زنان به شک منسجم در اروپا، اما هنوز، حتا در کشورهای پیشرفته اروپا زنان به برابری حقوقی نرسیده اند. زنان هنوز در آلمان برای کار مساوی حقوق کمتری دریافت میکنند و  اگر چه  نیمی از فارغ التحصیلان دانشگاه های آلمان زن هستندهنوز در بسیاری سمت های مدیریتی جایشان خالیست. پارلمان آلمان امسال تصویب کرد که درصدی از نیروهای مدیریتی باید زنان باشند حتا در کابینه خانم مرکلل زنان زیادی حضور ندارند. شانس استخدام زنان حامله  تقریبن صفر و زنان خارجی به مراتب کمتر از مردان خارجیست. امکان استفاده از مهد کودک برای کودکان زیر ۳ سال بسیار محدودست و باید گاه یک سال در لیست انتظار ماند. گر چه زنان میتوانند تا سه سال مرخصی زایمان بگیرند و کارشان از دست نمیرود اما اگر به حقوق خود احتیاج داشته باشند در عمل چاره ای برایشان نمیماند که بخش زیادی از حقوق خود را به پرستاران بچه بدهند. گاه شوهرانی که درآمد کمتری از زنانشان دارند در خانه میمانند که اقتصاد خانه دچار مشکل  نشود، در واقع این مرخصی را مرد میگیرد. در خانه نیز در بسیاری مورد زنها نقش سنتی خود را همراه با کارشان بازی میکنند، یعنی هم مادرند هم خانه دار وهم کارمند. به علت این فشار، که برای ما زنان در ایران نیز

آشناست، زنان آلمانی در سالهای اخیر از بچه دا ر شدن سر باز میزنند، مخصوصن کسانی که مشاغل با درآمد بالا دارند.  در سالهای اخیر زنانی هم پیدا شده اند که به تعلق داشتن زنان به خانه تاکید میورزند و نسل فمینیست مادران خود را متهم به بی توجهی به کودکان خود و فدا کردن آنها برای موقعیت های شغلی خود میکنند. مهمتر از همه اینست که در سر تاسر جهان احترام وا اعتماد به زنان و توانایی های آنها حتا در بعضی از خود ازاین زنان وجود ندارد. هنوز بسیاری از زنان پزشک مرد را به پزشک زن ترجیح میدهند و قابلیت های زنان را به تمسخر میگیرند. به مردان به دید تحسین مینگرند وبه زنان برای  داشتن همان توانایی ها حسادت میورزند. ما که در ایران در مراحل اولیه کسب حقوق مساوی هستیم گاه جنبش زنان را به جنبشی صنفی تقلیل داده و آن را در سایه حرکت های سیاسی قرار میدهیم . حتا بعضی از فعالین زنان جنبش را سیاسی نمیدانند. من فکر میکنم سیاست در ایران بد تعبیر شده است. وقتی حرکتی در جهت تغییر قانون اساسی کشوریست حرکتی سیاسیست وگر نه در چهارچوب قوانین و افکار متحجر ماندن و تبلیغ برای برابری حقوق زنان و مردان  کردن معنایی ندارد. تحول غیراز در قوانین باید در ذهن همه ما صورت بگیرد در احترامی  که به زن میگذاریم ودر  قبول توانایی های او. و این بد ین معنا  نیست که ما باید قدرت بدنی مساوی با مردان داشته باشیم یا خشونت مردانه ، یا مثل آنها لباس بپوشیم. بزرگترین پاسداران تفکر مردسلارلانه در ایران متاسفانه زنانند که در قضاوت های خود، در برخورد با زنان، اعما ل محدودیت های پدرسا لارا نه به دختران خود و حسادت به قابلیت های دیگر زنان راه این جنبش اجتماعی که در ایران امروز سیاسی هم شده است میبندد.  جنبش زنان  زنانی از نوع مارگارت تاچر یا مرکل لازم ندارد که در واقع مردتر از هر مردی از قوانین مردسالارانه و منا فع و ارزش های سرمایه داری  دفا ع میکنند. جنسیت در تفکر ضد زن تعیین کننده نیست بسیاری مردان عمیقن به حقوق برابر  زنان باور دارند و بسیاری زنان از قوانین و تفکر مرد سالارانه پاسداری میکند

هنگ کنگ ۱۹۹۷

•March 4, 2011 • Leave a Comment

شعری از هانس ماگنوس انتسنزبرگر

ترجمه فرشته وزیری نسب

بناهای این شهر را دیده اید؟

بندبازانی بیسواد

بر داربست هایی نیی

که تا آسمان بالا میروند

ارزانترین جین ها را خریده اید؟

در گرانترین هتل های جهان خوابیده اید؟

در معابد پر از دود عود به سرفه افتاده اید؟

بوی عطر های فرانسوی را به مشام کشیده اید

که مثل ابر برفرازفاضلاب ها آویزانند

تلق تلق قمار خا نه ها را شنیده اید؟

و غرش بازار بورس را؟

و جهانگردان را، به آنها توجه کرده اید؟

مثل شاه میگو هایی صورتی

پشت پنجره های رنگی اتوبوس ها؟

که خسته از خرید مدام چشمهایشان را میمالند

نه. این شهر که در آ ن هزار گل می پژمرد

که دور زمانیست خیز بلندش را  به جلوبرداشته است

در  باور نمیگنجد.

شبحیست،نشانه ا یست، وهمیست ،اپراییست تخیلی

جعلیست معجزه گونه

هنوز مرا میخواهید ای گناهان کبیره؟

•February 27, 2011 • Leave a Comment

نوشته اوا شتروم

ترجمه فرشته وزیری نسب

هنوز مرا میخواهید ای گناهان کبیره ؟

میخواهی درمن گل بدهی ای خشم ؟

میخو اهی خون به گونه ام  بیآوری  و

قلبم را به شتاب ؟

حسد، ای نیش تیز

میخواهی در جانم بشینی و ز خود بدر کنی مرا؟.

از پس آخرین تنهایی

میخواهم مغرور شوم و بگریزم

با گردن  برافراشته ی غرور

میخواهم  نیش شیرین شهوت را در جسمم احساس کنم

و بر فرش کرکی چاپلوسی بیارامم درین دم

میخواهم بدانم چه میکند حیله با مغزم

وحس کنم  زیاده روی را

که مرا در چنگال میگیرد و با تمنا لمس میکند

هنوز مرا میخواهید ای گناهان کبیره ؟

هنوز بر من تاثیر گذارید؟

آزادی تازه به چنگ آمده

•February 27, 2011 • Leave a Comment

 

شعر ی از فرانتسیسکا فریچ

ترجمه فرشته وزیری نسب

 

در بر میگیرد مرا زیبایی خیال ها

و میروی تو از خاطرم

میاید چنان موجی از رنگ به سویم

که جایی نمیگذارد برای  تنهایی

جاری میشود نور در دلم

وآزادم میکند از رنج

ترا میشوید و میبرد باران

مرامیبرد باد

با خود به جایی دیگر

باز جاری میشود در من موج رنگ زندگی

و هراس را میبرد از دلم

تمام است دیگر به گمانم

تو دیگر بسیارکوچکی در افق

و در من نیاز به تو هیچ

میبرم چهر ه ا ت از خاطر

و لمس میکنم بیکرانگی را

نه تنهایی را

میدرخشد همه چیز درپیرامونم

انگار که رنگش زده باشی

عمیق نفس میکشم

و میتوانم  خودم باشم

زیبایی زندگی میبردم به عرش

چنان آزادم از هر بند

که گویی نبوده ا م جز این هرگز

۲۰۰۴

 

کوچه

•February 27, 2011 • Leave a Comment

کوچه ام را کوتاه میکنم، بلند میکنم

کوچش میدهم از روی توازی، از روی تنا فر

هر خطش را گره میزنم به یک دستم

دستگیرمی شوم در  کوچه ام

تا بمانم

کوچه ات کورکورست

کوچه ام را پله میکنم

تا غار پرده پوش پلکانش

دست من که در موهایش گیر

میگریزم ز لبهایش دلگیر

تا کوچ هر کوچه ای

کوچه ها مان تنافر، کوچه ها مان توازی

کوچ ها مان کور، کوچه ها ما ن دلگیر!

فرشته وزیری نسب

فور یه ۲۰۱۱  فرانکفورت

 
Follow

Get every new post delivered to your Inbox.